بهار عرفان

در آغازین روز های نوروز سال 1388 خبری در سایت استکهلمیان (سایت ایرانیان مقیم استکهلم سوئد) درج شده بود که موجب شور وخوشحالی پارسی زبانان مقیم سوئد گردید. محتوی خبر چنین بود:
شورای فرهنگی سوئد، کتاب (ندای نی) را به عنوان یکی از کتاب های آموزشی دبیرستان های سوئد برگزیده و در مجموعه ای به نام شاهکارهای ادبی جهان منتشر نمودند. ندای نی منتخبی از مشهورترین اشعار مثنوی و دیوان شمس می باشد که با همت استادی پارسی زبان به نام (Ashk peter Dahln) به سوئدی ترجمه گردیده است. این استاد، فارغ التحصیل دکتری در رشته زبان های ایرانی از دانشگاه اوپسالای سوئد بوده و هم اکنون در فرهنگستان علوم سوئد مشغول به تحقیق میباشد.

به گفته سایت مذکور، مولانا اولین نویسنده پارسی زبان می باشد که در این مجموعه به دانش آموزان سوئد معرفی می گردد. انتشار این کتاب و معرفی نویسنده ای پارسی زبان، که برای اولین بار در این مجموعه صورت می گیرد، باعث خواهد شد که تعداد زیادی از دانش آموزان دبیرستانی سوئد با اشعار و فلسفه این شاعر محبوب اشنا گردند.ما در اینجا از فرصت استفاده کرده به آقای (Ashk peter Dahln) تبریک گفته و از ایشان کمال قدر دانی را داریم. در ضمن به هم زبانان ایرانی، تاجیک و افغانی پیشنهاد می کنم که اگر تمایل دارند هدیه ای به دوستان نزدیک سوئدی شان بدهند، این کتاب نفیس ترین هدیه ای است که میتوانند به آنها اهدا کنند.

مولانا جلاالدین کیست؟
آیا میتوان این گفته استاد فروزانفررا انکار کرد که عطار و مولانا از آن مردانی هستند که نه از روزگار خود و نه از روزگار ما، بلکه مردان زمان وعصری هستد که ممکن است تکامل بشری وعلو انسانیت ار این پس آن را به وجود خواهد آورد؟
کدام منظومه عاشقانه را می توان یافت که خواننده آن خود را فراموش کرده، جایش را با یکی ازکف رفتگان دل عوض کند؟
کدام شاعر، عارف، فیلسوف و نویسنده ای را می توان یافت که در سروده ها، نوشته ها، رمانها و نما یش نامه ها یشان بدین تعداد کاراکتر و شخصیت های متفاوت وجود داشته باشد؟

از صدر کائنات، محمد رسول الله به معراج رفته، تا پیر چنگی در هم شکسته در گورستان، از افلاطون خُم نشین تا عرب پا برهنه که گندم و ریگ بار خرش دارد و از شیرِ سلطان و سیمرغ در قله قاف تا مور لنگی که دلداده سلیمان نبی میشود. همه و همه در سطر سطر ابیات اشعار مولانا ایفاگر نقشی مشخص هستند. اونه تنها با شخصیت های حکایات و غزلیات خویش زندگی می کند، بلکه خود را در آنها می بیند وبه آنها عشق می ورزد. حتی از منفی ترین چهره های حکایات خود (شیطان) هم تنفری ندارد، بلکه نگاهی دلسوز بدو دارد که از بارگاه عشق رانده شد.

مولانا حق تمامی شخصیت های حکایات و غزلیاتش را عادلانه ادا میکند. اگر جایی یکی از آنان را قربانی می کند، حتما جای دیگر بر تختش می نشاند . اگر جایی دل یکی ازآنها را شکسته، در جای دیگر دلش را بدست می آورد. به راستی کدام خالق حماسه ادبی در تاریخ، چون مولانا توانسته چنین هارمونی را حفظ نماید.
مولانا در علم روانشناسی کا ملا بر روان انسانها مسلط است. او به درستی پی برده بود که بیان فلسفی، استدلال منطقی و تشریح های علمی پاسخ گوی سوالات حیاتی عام ( ناس) نمیتواند باشد. از این رو بیان به شیوه مستقیم و رویا روی با مردم را صلاح ندانسته و گزینه واسطه ها را اختیار کرد.
او محتوی اندیشه اش را در حدیث دیگران و یا از زبان کاراکترهای محبوب خویش یعنی از زبان حیوانات، نباتات و جامدات بیان می کند. همان آشنایانی که وجود انسان از آنها ریشه می گیرد. این معلم بزرگ با استادی تمام مغز و جوهر کلام را در لفافه یا پوستی پیچیده و در قالب قصه عرضه میکند.

ای برادر قصه چون پیمانه است                  معنی اندر وی بسان دانه است
دانــه معنــی بگــیرد مـرد عقــل                   ننـگرد پیمانه را گر گشت نقل

راز نهفته عرفان هم در همین نکته است. کنار کشیدن خود از رویارویی مستقیم با شنونده. خود دراین مجلس کنار رفته افسار سخن را به دست واسطه ها، همان شخصیت های قصه ها یش می سپارد. شیوه ای بر گرفته از قرآن کریم که خداوند در آن حرف های راز گونه مبارکش را اغلب از زبان شخصیت ها و حیوانات، در پوشش قصه هایش بیان می کند . به همین منظور اهداف کلام به شکل زیبایی خود را در درون شنونده رسوخ می دهد.
مثنوی خود چون کشتی بی لنگری می ماند. دل را که بدان بسپاری کنترلی بر آن نیست. بالا می روی و پایین می آیی، می خندی و می گریی، گاه در طلوع صبحگاهی، بر پهنه عرشه، در شیدایی وصف ناشدنی بسرمی بری و گاه در غروب شامگاهی به کنج افسردگی می نشینی. در حالی که به حیات خود عشق می ورزی از خود متنفرمی شوی.
ودر نهایت از دل خاکستر این تناقضات ققنوس وار از عرشه آن پر کشیده در دل آسمان اوج می گیری. به کجا؟ به سوی وطنی که آن را نامی نیست!

بعد از خواندن خبر سایت استکهلمیان و بسیاری اخبار دیگر در زمینه گسترش اندیشه های مولانا درغرب احساس خاصی به من دست می دهد. به یاد غزل اندک اندک.... او می افتم.روزگاری اندیشمندان اقتصادی غرب به این نتیجه رسیده بودند که مرگ ایدئولوژیها نزدیک است. دیری نخواهد پایید که نوع بشر در برابر لیبرالیسم غرب زانو زده وهر چه سنت، فرهنگ، ادبیات، عقیده، باور، دین و عرفانی که در بین انسان ها موجود است با جادوی دموکراسی لیبرالی، جمع شده و در گورستان تاریخ دفن میشود. غافل از اینکه در 25 سال آخر قرن بیستم 2600 عقیده و باور نو ظهور کرد.
گذشته از آن نه تنها همان باورهای ایدئولوژیک (فلسفی ودینی) سنتی هم جمع نشدند، بلکه این بار به شکل صیقل یافته و نوینی خود را عرضه کردند.البته نویسنده این مقاله اَشکال خرافه ای و ارتجاعى این نوع فلسفه ها وادیان را که از یک طرف معلول گریز ناپذیر درندگی سرمایه داری و از طرف دیگر ساخته و پرداخته خود آن سیستم ها می باشد را از اصول و مبادی مرکزی آنها جدا می نماید.

اندیشه عرفانی مولانا جلاالدین، به آرامی ولی با قاطعیت، زمین خویش را هموار کرده و بذر خود را در قلوب انسان عصر حاضر، که در این دوران تاریک وافول اندیشه ها به امید طلوع خورشید نشسته اند را می افشاند. چه بسیار نو آموزان و مریدان در اقصا نقاط جهان و به ویژه در سرزمین پارسی زبانان، قدم در این دایره عشق و معرفت گذارده و گوهر وجودی خویش را در اعماق دریای عرفان می جویند.
به ویژه آنچه که در این راستا موجب شور و شعف می شود وجود خیل عظیمی از بانوان است که فعالانه گوی سبقت را در پیمودن راه ربوده اند. بانوانی که چون شیران حکایات مولانا در اعماق جنگل حقیقت می غرند وتسليم باورهای استثمارگرانه سنتی و نوین نمی گردند.
فرهنگ عرفانی ما با تکیه بر حق و سپردن دل به سید کائنات محمد رسول الله و بر خورداری از اندیشه های مولانا جلاالدین، عطار، سنایی، حافظ، سعدی و سایر عرفای اسلامی، صحنه ها جدیدی از تاریخ را در نوردد. در این مسیر کلام پیغمبر زرتشت را نیز توتیای دیده نموده و با ایشان پیمان عشق می بندیم.

دلنوازان نازنازان در رهند                       گلعذاران از گلستان مى رسند
رَبّنا انّنا سَمِعنا مُنادیا" یُنادی لِلایمان

زندگى اعتراض آميز

از نشریه شماه 81 فاکتوم (حقیقت)، ارگان انجمن فقیران و بی سر پناهان سوئد مطلبی را می آورم که توجه عزیزان را به آن جلب میکنم. مطلب به صورت کاریکاتور می باشد که در یک صفحه کامل در نشریه چاپ شده است. صفحه کامل را میتوانید در صفحه گالری عكس مشاهده نمایید.

وقتی من این مطلب را دیدم بلافاصله به یاد نمونه هایی افتادم که گویای واقعی این مطلب است. در سوئد حزب سوسياليستى کوچکی وجود دارد به نام "offensiv" كه هرگاه سوسیال دمکرات ها بر سر کار می آیند این حزب فعال می شود. به این دلیل که طبق اصل تضاد در قوانین دیالکتیک، هر پدیده پویا و زنده ای برای بقای خویش احتیاج به تضاد ودشمن دارد و در قانون احزاب هم یک حزب برای بقای خویش احتیاج به دشمن و در گیری دارد. اگر هم دشمنى وجود نداشته باشد باید خودش خلق کند.

زمانى كه سوسیال دموکرات ها دولت را در دست دارند، هر از گاهی حزب
"offensiv" به خیابان ها ریخته و یک لایحه پیشنهادی دولت ( به عنوان مثال اینکه گرگ ها در سوئد باید شكار شوند یا نه) را بهانه کرده و کلی فحش و ناسزا به سوسیال دموکرات ها می دهند. گهگاه اتفاق افتاده که این حزب کوچک به مرز انحلال هم رسیده ولی سوسیال دموکرات های عاقل با صرف بودجه ای کلان آنها را نجات داده اند.

ناگفته نماند که برخی از اعضای این حزب، تا آنجایی که خود من با چند تن از آنها در شمال سوئد برخورد داشتم، از افراد متوسط و کاملا صادقی بودند، ولی گفته می شود که اعضای ردیف بالای آنها از افراد متمول و ثروتمندى هستند.

نمونه دیگر، مدتی پیش اگر کسی گذرش به فرودگاه های فرانکفورت یا مونیخ آلمان می افتاد، مشاهده میکرد که در ترمینال های بزرگ و تو در توی آن فرودگاه ها، مکان هایی برای کشیدن سیگار تعبیه شده بود که مسافران سیگاری از آن استفاده می کردند. در داخل و بیرون این اطاقک ها تابلو ها و نوشته های بسیار نفیس و زیبا در اندازه های بزرگ به چشم می خورد که توسط شرکت های مارلبرو، کِنت، کمِل و وینستون پرداخته و نصب شده بودند.

بر روی این تابلو های نفیس این جملات نوشته شده بود: کشیدن سیگار خطر مرگ را به همراه دارد. سیگار عامل سرطان است. تو که سیگار میکشی، میدانی بر علیه سلامتی خودت اقدام می کنی. اگر به فکر خودت نیستی لااقل به فکر کنار دستی خود باش.

نمونه دیگر، عکس مشهور چه گواراست. این عکس، مشهور ترین، پر تیراژ ترین و پر درآمد ترین عکس موجود در جهان نام گرفته است. عکس قهرمانی که تا بُن استخوان ضد سرمایه داری بود. خالق این عکس، عکاس فقیری بود به نام آلبرتو کوردا.

کوردا در مصاحبه ای گفت که حتی یک دلار هم از فروش سرسام آور این عکس نصیب او نشد. درعوض تاکنون شرکت های سرمایه داری از فروش این عکس ميليون ها دلار به جیب زده اند. به خصوص از چاپ این عکس روی تی شرت های رنگارنگ. به واقع اگر چه گوارا میدانست که سرمایه داری از عکسش چه سودی می برد، شاید هم به تنهایی سر به جنگل های بولیوی می زد.

و نمونه آخر که شاه گل نمونه هاست وحتما فقیر خالق کاریکاتور ما هم آنرا در سر داشته است، همان شعار جیب پر کن مرگ بر آمریکاست........

از دفتر خاطرات

نخستین باری که داستان (مسجد مهمان کُش) در مثنـوی مـولانا را خواندم، بی اختیار و بدون دلیـل ذهنم کشیده شد به سوی خاطره ای از دوران نـوجوانیم که از زادگاهم کیلان دمـاوند با خود همــراه دارم. اگر چه محتوی عمیق مسجد حکایت مـولانا کوچکترین مناسبتی با مسجد جامـع زادگاه مـن و خاطره باقی مانده از آن را ندارد، ولی به نحـوی نام مسجد در این حکایت روان مرا در گیر با آن خاطره مینماید.

در آن روزگـار، زمستــان های منطقــه کیلان دماوند بسیار سرد بــود. بخاری بزرگ و هیزمی مسجـد جامعه کیلان گرمی بخش شب های ماه رمضان مومنینی بود که از دور و نزدیک، پس از صرف افطــار در منزل، جهت ادای نماز و شنیدن موعظه به مسجد می آمدند.

شب های قدر مسجد حال و هوای دیگری داشت. تقریبا همه کس را می شد در آن شب ها ملاقات کرد. در آن شب ها گاه سرمــا به 15 درجـه زیر صفر می رسید، شـاید هم بیشتر و آنـانکـه از محله پاجان به مسجد می آمدند به واقع با مشکل سرما روبرو بودند.

در یکی از آن شبهای احیا ( شب نوزدهم)، که هوای بیرون بسیار سرد و مسجد هم بسیار شلوغ بود، پیر مرد کوتاه قدی با پالتوی نظامی قدیمی و خیلی بلند، با سر و کله ای پیچیده با شالی که تکه ای یخ هم جلوی شالش قندیل بسته بود، درب را باز کرده وارد مسجد شد. مژه هایش کاملا یخ بسته بود. در حالی که چراغ  فانوس انگلیسی در یک دست و عصایش را هم در دست دیگر داشت، با چهره درهم خاص خودش نگاهی به جمعیت کرد و با صدای بلند گفت: سلام علیکم!!

او ساکن منطقه پاجان بود. با علاقه ای که به مسجد کیلان داشت، هر شب ماه رمضان، مسیر یخی و بسیار سخت وپر پیچ و خم پاجان تا کیلان که حدود 5 کیلو متر بود را طی می کرد. آن شب حاضرین پس از نماز و موعظه، خود را برای مراسم بر سر گذاشتن قرآن آماده می کردند.

پیر مرد طبق روال هر شب، سوی چراغ فانوسش را کم کرده و آن را همراه با پوتین بزرگ ارتشیش در پشت یکی از قفسه های کفش مسجد جای داد و عصا زنان، یک راست به سوی بخاری مسجد آمد تا خود را گرم کند. ابتدا یک ربعی خود را به بخاری چسباند و وقتی یخ هایش کاملا آب شد و بدنش جان گرفت پشت به بخاری روی حصیر نشست، به طوری که دامنه پالتویش شعاعی به طول یک متر را اشغال کرد.

بخاری مسجد در نوع خودش عتیقه ای بود. دودکش آن از چندین قطعه لوله نیمه فرسوده که هر قطعه آ ن با چند سیم مفتولی به طور مجزا به سقف بلند مسجد وصل شده بود. لوله ها با کوچکترین تکان می توانست از هم جدا شده، فرو ریزند و مسجد را پر از دوده کنند. اطراف بخاری به شعاع حدودا دو متر فقط از حصیر فرش شده بود. قسمت بالای بخاری فضایی داشت پر از خاکستر و همواره چندین مُهر و سنگ هم روی خاکسترها چیده شده که بسیار داغ بودند. عمو شعبان علی (سرایدار مسجد) هم مدام داخل بخاری مذکور هیزم می گذاشت و بخاری حسابی داغ و دلچسب بود.

در آن شب ها مراسم احیا و ذکرها و مرثیه ها درمدح مولا علی، دلهای حاضرین را به دنیای دیگری پر می داد. فضای مسجد روح خاصی داشت و تا کسی خود در کنار فیل پایه های مسجد ننشسته و آن فضا را تجربه نکرده برایش تصور آن قابل درک نیست. 
طبق معمول آن شبها من همراه نوجوانان هم سن و سال خودم دور بخاری را اشغال کرده بودیم و از آنجایی که آرام و قرار نداشتیم از فضای گرم و شلوغ آن شبها استفاده کرده و قبل از شروع مراسم احیا به مردم آزاری مشغول می شدیم.

پیر مرد آرام نشسته بود، من و یکی دیگر از دوستان او را زیر نظر داشتیم . او سیگار اشنویی را روشن کرد و با چرخش سر به اطراف، با همان چهره در هم اش که برای هر کسی آشنا بود، نظری به افراد اطراف خود انداخت و زیر لب شروع به بد و بیرا گویی به آنها نمود. نیم ساعتی به مراسم احیا مانده بود. قرآنها توزیع شد و هر کسی در تکاپوی جای مناسبی برای خویش بود.

پیر مرد در حالی که عصایش را در کنارش جابجا میکرد، از جای بر خواست و نگاهی چپ چپ به اطراف خویش انداخت و شروع به قامت بستن وخواندن نماز کرد. من هم بلافاصله فکری از سرم گذشت که بلایی سر پیرمرد فقیر بیاورم.

او در حالی که مشغول خواندن قنوت بود چشمهایش را بست. من کوته فکر هم در میان نگاه چندین نفر بدون اینکه به عواقب کار فکر کنم، مُهرش را با یک مهر بسیار داغ روی بخاری عوض کردم. او وقتی به رکوع رفت دلم شور افتاد که چه اتفاقی خواهد افتاد. یک لحظه خواستم مهر را بر دارم، ولی دیر شده بود!
او به سجده رفت و درست لحظه ای که پیشانی را بر مهر گذاشت، از شدت سوزش پیشانی، از جای جهید، عصا را بر داشته و با فریاد گوش خراشی که همه مسجد را متوجه خویش نمود، شروع به ناسزا گویی کرد . او دور خود میچرخید و عصایش را تاب میداد و هر که را که جلویش می آمد بی نصیب نمی گذاشت.
عصا به لوله های بخاری اصابت کرد. لوله ها با صدای مهیبی فرو ریختند و کف مسجد پر از دوده شد. پیر مرد هم که پیشانی اش حسابی سوخته بود علیرغم اینکه چند نفر او را محکم گرفته بودند فریاد می کشید و ناسزا می گفت.

مسجد حسابی به هم ریخت. در همین هنگام سر و کله عمو شعبان علی پیدا شد ومن از ترس در حالی که پشت فیل پایه های مسجد پنهان شده بودم نظاره گر صحنه بودم. ناظران صحنه جرم اسم مرا می آوردند و مرا به شعبان علی نشان می دادند.

در میان جمعیت ولوله افتاد و انگار ابن ملجم را فراموش کرده و به دنبال من می گشتند. من مجرم هم که راهی جز گریز نداشتم، یک جفت کفش از قفسه کفشها بر داشتم و از آخرین درب مسجد پا به فرار گذاشته و در برف و سرمای شدید خود را به کوچه و پس کوچه ها اطراف مسجد رساندم.

نمی دانستم به کجا پناه ببرم و نزد چه مو منی به بست بنشینم واز او وساطت بطلبم. زیرا به فرض محال اگر کسی هم با من کار نداشت، مرحوم پدرم در برابر آن همه نفرین ها و بد گویی های مردمی که شب احیا یشان خراب شده بود، دست از سرم بر نمی داشت. تنها جایی که به خاطرم آمد و به موقع هم به یادش افتادم، تنور نانوایی منزل مادر بزرگم که همیشه گرم بود، خودم را سریعا به آنجا رسانده، لاوک روی آن را برداشته و خود را داخل تنور جای داده، دوباره لاوک را گذاشتم.

دقیقا 48 ساعت را در آن سکوت و تاریکی گذراندم. هنگامی که صدای رفت و آمدی نمی آمد گاهگاهی لاوک را کنار زده تا مقداری داخل تنور روشن شود. پس از آن مدت نه تنها آبها از آسیاب افتاد بلکه نگرانی ها شروع شد که من کجا غیبم زده است. مرحوم مادر بزرگم ومرحوم عمویم (شکرالله طیبی) بیشتر از همه دلواپس بودند. حتی مادر بزرگم به منزل عمو شعبانعلی  رفت و تهدیدش کرد که اگر فرزند من پیدایش نشود روزگار او را سیاه خواهد کرد. آن مرحوم بزرگوار هم بد جوری ترسیده و نگران حال من شده بود وحتی به جستجوی من پرداخت.

ساعت 12 دو شب بعد، از گرسنگی و خستگی رفتم سراغ عمویم که به عنون اعتراض به مسجد نرفته و تنها در منزل نشسته بود. او را صدا زدم. تا مرا دید خوشحال شد و گفت: کجا بودی؟ تو که ما را نیمه عمر کردی! حالا کار اشتباهی کردی مگر قتل کرده بودی؟
گفتم: عمو خیلی میترسم و از مردم خجالت زده ام و احساس گناه بزرگی میکنم. گفت: عمو جان تو آدم شری که نبودی . حالا یک اتفاقی افتاده، من هم رفتم از خود آن پیر مرد و خانواده اش عذر خواهی کردم. تو را هم مردم می شناسند، آدم شرور که نیستی. حالا یک اشتباه کردی. خجالت نداره!

عموی بزرگوارم سریع بلند شد و برایم غذا آورد. از آن پس کلمه ای دیگر در رابطه با آن اتفاق نگفت. من بلافاصله به رختخواب رفتم و حتی زمانی که مادر بزرگم از مسجد برگشت، عمویم او را ساکت کرد تا من بیدار نشوم. اگر چه اکنون شک ندارم که در آن جو صمیمی و پر از محبت جامعه کیلان، اگر در حین ارتکاب جرم دستگیر هم می شدم، امکان تنبیه و آزار من (بجز از طرف مرحوم پدرم) متصور نبود، ولی برخورد های عمو شکرالله با من آنقدر حساب شده و ظریف بود که مرا دگرگون کرد.
این واقعه موجب شد که من به عمویم نزدیک و نزدیکتر شوم و در کنارش مطالب زیادی در زمینه اسلام و عرفان بیاموزم. باید اقرار کنم که بخشی از زیر ساخت باورهای اسلامی ام را مدیون ایشان هستم.

آری داستان به خیر گذشت ولی هنوز بعد از 38 سال آن فریاد های پیر مرد در گوشهایم طنین انداز است. بد تر اینکه، هرگز نتوانستم او را ملاقات کنم تا به نحوی از او معذرت خواسته و از او دلجویی کنم. ایشان هم به دیار باقی شتافت و از خودش برایم یک خاطره تلخ باقی گذاشت.

روان آن پیر مرد عزیز، عمو شکرالله و سایر عزیزان از دست رفته کیلانی شاد باد!!

اکنون برایم این اعجاب و این سئوال باقیست که چرا هر وقت حکایت مذکور مولانا را میخوانم به یاد آن مسجد و آن پیر مرد دوران نوجوانیم می افتم؟ تصور من اینست، از آنجایی که مولانا برایم معلمی است که از ایشان معنی عشق واقعی را پس از سالها رنج، مشقت و آوارگی به اندازه درکم آموختم، آیینه ای در دستم نهاد تا بتوانم در آن گذشته های تلخ وشیرین خود رادر قالب حکایات و قصه هایش ببینم.

توجه عزیزان را به عکسهای شماره 1الی 4در گالری عکسها جلب می کنم.

درخت حیات

این  درختــانند   همچون  خاکیــان                      دست هـا  بر کرده انـد از زیـرخـاک
سوی خلقان صد اشارت می کنند                        و آنک گوشستش عبارت می کنند

در روزهای نوروزی اوقاتی برایم پیـش آمـد تا بتوانم از کلیسـای معروفی در سوئـد دیدن کنم. درایـن دیدار به موردی هنری و عرفانی برخوردم که اندکی با آنچه از معلم بزرگم مولانا آموخته ام هم نوایی دارد.

در مرکز شهر لین شوپینگ سوئد کلیسای بزرگی بنا شده که (دُم شیرکان) نام دارد. سـاخت بنای اولیه این کلیسا در سال 1100 میلادی آغاز گردید, و در دهـه 1230 میـلادی به مدت 300 ســال، با بودجه ای که از طریق پاپ های آن دوره تخصیص یافت کار مرمت و تکمیل آن پایان یافت.

البته ناگفته نماند که در قرن های بعد هم معماران معتقد و هنرمند مسیحی، به پرداخت و تزئین آن همت گماردند تا آن را به صورت کنونی درآوردند. در هر گوشه از کلیسا انبـوهی از کارهای هنــری و سنبلیک دیـده می شـود که در هر اینــچ مربع آنها، می تـوان سـاعت ها کار و زحمــت را به وضـوح مشاهده کرد. در ورودی سالن اصلی کلیسا، درختی سیمین قد برافراشته که در پیچـش شـاخــه هایش محتوایی عمیق از عرفان را نمادینه نموده است.

این اثر هنری، درخت حیات نام گرفته است. درخت حیات توسط معمار معاصر، عارف مسیحی (کارل گوستاو هانسون) خلق شده است. تک شاخه اصلی این درخت که شکلی دوکی (مارپیچی) دارد از خاک بر آمده و پس از طی مراحلی به پرنده ای که در حال پریدن است، ختم میشود.
شالوده درخت حیات از نقره می باشد که شاخه های آن توسط 153 برگ زرین تزئین شده است. این برگها نماد 153 ملتی است که در روایات مسیحـی از آنها به نام ساکنان زمین یاد شده است.

درخت حیات دارای 9 میوه مختلف است، دو میوه از جنس نقره و بقیه از جنس کریستال میباشند که هر کدام از آنها نماد مرحله ای از سلوک میباشد.
اولین میوه درخت حیـات، انـاری است نقـره ای، اولین مرحـله پس از بر آمدن از خاک، نماد کودکـی سرشار از دانه های عشق در دل خویش، و سـر آغاز عشق ورزیدن به همه موجودات و اتفاقات عالم هستی است.
میــــوه دوم: شیـدایــی بهشتـی
میوه ســوم: تسلیم در درگاه حق
میوه چهـارم: صبــــر سبـــــــــــز
میوه پنجــم: یگـانگـی وهمـدلـی
میوه ششم: خیــــر و بخــشـش
میوه هفتــم: ایمـــــان قــــــــوی
میوه هشتم: خشــوع و سجــده
نهمین و آخرین میوه، نفس مطمئنه است که بیانگر آخرین وادی است که حضرت عیسی از آن گذر کرد. او با تسلط کامل بر نفس و رها از وابستگی های زمینی، در دادگاه رم در برابر پیلاتوس قاضی، با سرفرازی به دفاع از ایمان خویش ایستاد و خندان به آسمان نگریست. همچنین این میوه یاد آور شهیدان و قهرمانانی است که خود را قربانی سعادت و آزادی دیگران نموده اند.

آخرین میوه، گویـی کریستـالی و ارغـوانی رنگ با اندک چرخشی حول محور عمـودی و تاجی طلایی رنگ بر سر است. رنگ ارغوانـی میوه نهم بر گرفتـه ازعبای آن حضرت و تاج طلائی آن نشانه تاج خارداری است که در زمان مصلوب شـدن بر سـر آن حضـرت نهاده شده بود و آمـاده برای پرکشیدن از بـالای صلیب. وسر انجام رهایی انسان، پرنده ای که به پرواز در می آید. پریدن از بالای صلیب و اوج گرفتن به سوی وطن خویش.

این درخت بیان واضحی است از برآمدن از خـاک و چرخیدن در دور دوکـی شـکل و سر انجام پـرّان شدن به اصل خویـش است. درخـت حیات مرا پــس از مشاهده اولین لحظه بی اختیار به یاد این جمله از قرآن انداخت:  (انالله و انا الیه راجعون).

روزی معماری رومی در خانه خداوندگار بخاری می ساخت، یـاران بطریق مطایبه با وی گفتند که چـرا مسلمـان نمیشـوی که بهترین دینـها دیـن اسـلام است، گفت: قریب پنجاه سال است که در دین عیسی ام، ازو میترسم و شرمسار می شوم که ترک دین او کنم؛  از ناگاه حضـرت مولانا از در درآمـده و فرمودکه سّرِ ایمان ترس است، هر کو از حق ترساست، اگر چه ترساست با دین است نه بی دین و باز بیرون جست. فی الحال معمارِ ترسا ایمان آورد و مسلمان شد و در سلک مسلمان منخرط گشته و مرید مخلص شد. مناقب العارفین

اضافه می کنم که بعد از خواندن مطالب در مورد این درخت، از سه نفر از کشیشان و مسئولین این کلیسا در خواست کردم تا در مورد این نماد عرفانـی مقداری برایم توضیح دهند ولی هیچکدام از آنها نتوانستند آنچه که (کارل گوستاو هانسون) درخلق این تندیس در سر داشت را بیان کنند. ولی ایشان از عدم توان درک خودشان هم طفره نمیرفتند وبرا ی جویایی توضیح بیشتر، آدرس پاستوری را به من دادند که دسترسی به او برایم کمی مشکل بود.

توجه عزیزان را به عکسهای شماره 1الی 6در گالری عکسها جلب می کنم.

سال نو مبارک

بــر چهــره گل نسیــم نوروز خوش اســت                         در صحن چمن روی دل افروز خوش است
بنا را بر آن گذاشتیم سال نو را از زبان سبزه های همسری وفادار به تمامی دوستان و آشنایان تبریک بگـوئیم. همسـری که زمستـان های سیاه خود را به حسـاب گذران عمر نگرفـت و چوب خط سـالیـان عمر را با بهاران نشانه گذاشت.

طبق معمول هرساله از چند روز قبل از عید قسمتـی از فضای خانه ما اختـصاص می یابــد به فضـای سبز ایشان. گندم ها، عدس ها و تخم شاهی در ظرف های مخصوص همه جا به چشم می خورد. برگ های بوته ها در گلدان ها براق شده و آماده برای روز عید می شوند.

در این چند روز ایشان همسر و بچه هایش را در حاشـیه قرار داده و ذهــن را مدام به  تـر و خشــک کردن سبزه هایش می سپارد و در انتظار بر آمدن جوانه های دانه های خیس شده درظروف.


در طول چندین سال گذشته هم که در شمال سوئد بودیم، در آن سرما و برف روزهای مارس پنجره ها را محکم بسته و در فضای خانه بهار خود را ایجاد می کرد و حال و هوای نوروزی را به خانه می آورد. چـون کاملا آشنـا بود که چگونه در سخـت ترین و سیاه ترین سال های زندگـی اش، از زمستـان بهار بسازد و تسلیم سیاهی و یخ زدگی نشود.

خانواده ما این سال نو را از زبان این مادر خوب و همسر وفادار به تمامی دوستان و آشنایان تبریک گفته و سال خوشی را برایتان آرزو می کنیم.

چنان که در  عکس ها مشاهده می کنید بخشی از فضای خانه ما در اشغال ایشان می باشد و کسی اجازه ورود به حریم سبز ایشان را ندارد.

به یاد محمد کربلایی

کمی دور تر از بام وطن (قله دماوند) منطقه ای زیبا خود را در میان پیــچ و خم و شیار های جمــارود

 پنهان کرده است. نامش کیلان است.

 پیر بزرگم مولانا میفرماید:
این وطن مصر و عراق و شام نیست                                 این وطن جایی است که آن را نام نیست
اما من که مرید شنوائی نبودم، سمرقند چون قندش را بهانه کردم و به اقتدای سید و سرورم رسول خدا حب الوطن را برصفحه دل مهر کردم.

هنگام ترک وطن گره بسته ای از زادگاهم، کیلان دماونــد با خود برداشته و هر گاه دل بــــهانه دیـار میکند، گره گشوده و حبه قندی از آن را به دستش می دهم.

زادگاه من همواره دیاری امن بوده است. سندی در دست نیست که در یورش های تاریخی آسیبی به آنجا وارد آمده باشد. بلکه بر عکس همواره آغوش بازی بوده است بـرای مهاجرین و پناه جویانــی که غریب وار ترک دیار می نمودند. از اینرو همواره مردمی آرام ومحبوب را در دامن خود پرورش میداد تا این که با شیوه غارت نوین دهه های چهل و پنـجاه با دسیسه های انگــشت شماری از منــفعت طلبان، کیلان را به مخروبه ای بی روح مبدل نمودند.

کیلان چون دیگر مناطق ایران بهاری بس زیبا داشت با گلهای سفید درختان آلوچه که هر دل سپیدی را در سینه به سماع وا میداشت. در آن محیط آرام و با صفا، با همه کمبود هایش، دغدغه های من در دوران کودکـی و نوجوانیم دو چیز بیشتــر نبود. یکـی ننوشتن مشق و به دنبالش نوش کردن ترکه های معلم جدی و دیگری رها نشدن ضحاک از بند، در کوه دماوند که به شرح آن می پردازم. 

هنگام تابستان گذران زندگی ما در منطقه ای به نا م ماماچال بود. خانه کوچک و گلـی مادر بــزرگ همه را داخل خود جا ی می داد.هنگام خوابیدن، ایــوان بزرگ آن گاها" تا دوازده نفر را جای میـداد.  خانه  مادر بزرگ مشـرف بود به تمامی منطقه کیلان و در انتـهای افقش،  قله دماونــد چون کله قنــدی جلوی چشمانمان نمایان بود.  روزی معلم کلاس دومم به ما گفته بود: رستم زال، ضحاک مار بدوش را در کوه دماوند به بند کشیده است و اگر از بند بگریزد مغز همه جوانان چون شما را می خورد.

من نوجوان هم هر شب با ترس زیر لحاف میرفتم که نکند امشب ضحاک از بند رها شود و به سراغم آید و چون صبح از خـواب بر می خواستـم خوشـحال که دیشب آرام گذشت.

در میان گره بسته ام که با خود دارم پر از خاطـراتی است که از دوستانم دارم. دوستانـی که دوستیشان بی دُرد بود. دوستانی که برای همدیــگر هویت خاص داشتیم. حتی دعوا هایمان هم کوهی بود به اندازه یک کله قند! 

یکی از آن عزیزان محمد حاجی طیبی بود. کسی که همواره دلش جلوی سینه اش سنجاق بود. انسانی که اگر با تو بود دنیا برایت جلوه دیگری داشت و نگاهش از میان چشمان درشتش آرامش خاصی را هدیه می کرد.

برای نمونه یک خاطره از خیل خاطرات با محمد را که در دل دارم  می آورم تا معنی دوستی با او را بهتر بیان کنم.

ما گروه دوستانی بودیم که سر شوری داشتیم. جوانانی که انگار همه جا برایمان تنگ و ترش بود و از سر شیدایی گاها به کار خطا و زشت هم متوسل میشدیم. از جمله این یکی:

 یک روز هوس خوردن مرغ کردیم و آنهم مرغ دزدی!  جلسه ای گذاشتیم که مرغ مورد نظر نباید صاحبش  فقیر باشد. از این رو رفتیــم سراغ چـاق و چله ترین مرغ خاله صدیقه (عمه محمد). مرغ را شکار کردیم و به در علی(دره ای در بین کوههای کیلان) برده و چند نفره دلی از عزا در آوردیم. سپــس ولوله افتاد که مرغ چاق خاله صدیقه گم شده و ما هم که در صدر مظنونین بودیم پیش پیش فریاد می کردیم: آی دزد آی دزد!!
فردای آن روز محمد مرا دید. در این فـکر بودم جواب او را چه بدهـم. ولی بــلافاصـله گــفت: بی معرفـت ها، دیشب  مرغ عمه مرا را خوردید و مرا دعــوت نکردید؟ اینه رسم رفاقت؟
انگار رابطه دوستی برایش از رابطه خانوادگی مهم‌تر بود.

 در طول 24 سال دوری از وطن، در این اواخر موفق شدم سه بار با محمد از طریق تلفن تماس بگیرم و هر سه بار اشکانش نمـکی بود بر زخم هایم و دو بار هم توسط آشنایان برایم پیغام داشت که همـش دل تنگی و بیتابـی بود و تنها حرف دلـی که برایم داشت این بود: از غربـت دلـگیر مباش من از شـما غریب ترم. نمیدانم چرا حرفی دیگر برایم نداشت، انگار او  هم درد غربت در دنیای بی روح حول خود را  داشت و همه جا برایش تنگ بود.

 از ابتدای جوانی عاشق غذا دادن بود. چون درویشی بر بالای برکه های  غذای تکیه می نشست و از لای پنجه هایش روزی می ریخت. وقتی به خـوردن دیگران می نگریست حال دیگری به او دست میداد و  وقتی میدیــد فـقیری قابلـمه اش را پر از دست پــخت او کـرده بـه خانـه مـی رود، خیـس عرق و با دستمالی بر گردن باو خیره میشد و احساس رضایت میکرد و آخر شب هم خندان به خانه می رفت.

حکایت اشپزی محمد مرا به یاد سالکان طریقت مولانا می انداخت.
در جوار مزار مولانا در شهر قونیه محلی قرار دارد که مراحل سیر سلوک درویشان را به تندیس کشیـده اند. در دومیـن مرحله سـخت و طولانـی سـلوک، مرید تازه کار باید هزار و یک شبانه روز را کنار آشپز بگذراند تا در عمل صفت رزاق خداوند را فهم کند. خود آشپز بعد از پیر مقام بعدی را دارد و این امر را به عهده هر کسی نمی سپارند.  هم اکنون در همان شهر خانقاه بزرگی از دراویش قادریه وجود دارد که در هفت روز عرس مولانا مملو از زائران است. آشپز آنجا که مقام بعد از پیر را دارد، به تنهایی غذا می پزد و با کمک سه نفر دیگر سفره ها را پهن کرده وغذا را سرو میکند.
یک روز از یکی از آن مریدان علت اینکه چرا دیگران اجازه کمک به آشپز را ندارند پرسیدم. گفت: آنکس که غذا می دهد باید آنقدر کارش خالصانه باشد کــه از لذت  تناول کنندگان غذا به وجد آید و این کار همه کس نیست.

 یک بار به محمد گفتم دستانی که غذا میدهند آتشی را لمس نمیکنند و سری را در بین خود نمی گیرند. او در جواب گفت:ای کاش می توانستــم همه شبها  در عزا و عروسی غذا بدهم و در پایان کار پای اجاق های آن دراز بکشم. چون خیلی سبک و سر حال می شوم.

سالها در این انتظار بودم روزی فرا رسد که محمد را ملاقات کنم. با او به کـوه کل مرتضی(باغ عمو مرتضی حاج طیبـی در سینـه کش کوه قره قاچ کیلان)
برویم و سخن از شیر و عسل بگوییم. اما چه کنم که او برای پرواز عجله داشت.....

یادش گرامی باد و شفاعتش نصیب ما

توجه عزیزان را به عکسهای شماره 1الی3 در گالری عکسها جلب می کنم.

از ماست که بر ماست!

در کتابخانه مرکزی شهر گوتنبرگ سوئد، سالن بزرگ و آرامی قرار دارد که ویژه خوانندگان روزنامه است.
در این سالن ده ها روزنامه از ده ها کشور مختـلف دنیا در قفسـه های مجـزا و درهر قفسـه چند نسـخه روزنامـه با اتیکتی از عنوان روزنامه در جلوی آن وجود دارد.در طول روز این سالن مملو از خوانندگان است و هر کس روزنامه مورد علاقه خود را از قفسه برداشته و پس از خواندن آن را به جـای خودش بر می گـرداند.در میان 220 روزنامه موجـود در کتابخانه 4 روزنامه ایرانی موجود است که قفسه های آنها همواره خالیست و تنها یک برگ کاغـذ که روی آن به زبان سوئدی و یا فارسی نوشته شده ( این روزنامه در آرشیو قرار دارد و برای دریافت به پرسنل قسمت مربوطه مراجعه نمائید. ) به چشم می خورد.

جالب اینکه برای دریافت روزنامه باید کارت شناسایی خود را گرو گذاشته و پس از استفاده، هنگام تحویل، مسئــول مربوطه آنرا چک شده تحویل می گیرد. حقیر که تا بحال در برخورد با این نمونه ها به خود می پیچیدم، این بار خیلی آرام به نزد متصدی قسمت که خانم مسن و مهربانی بود رفتم، از او خواهش کردم که به قسمت قفسـه ها بیاید واو را یکراست بردم جلوی قفسه روزنامه (اعتماد ملی)
از او پرسیدم :می دانی اینجا چه چیزی نوشته شده است؟
گفت: فارسی بلد نیستم ، ولی می دانم . نوشته شده برای دریافت روزنامه .......

گفتم: نه خیر، نوشته شده اعتماد ملی!
گفت: یعنی چی؟
گفتم: یعنی هر کس روزنامه را خواند سر جایش بر گرداند!
و بعد از توضیح مفهوم (اعتماد ملی) به زبان سوئدی دست مرا گرفت و گفت: ناراحـت نباش، درسـت می شه.انگار او هم به درد ما پـی برده بود .خـــانم مسئول در حالی که سرش هم شلوغ بود ، دست از کار کشید و پرسید:
متنی که به فارسی نوشته شده بی ادبانه نیست و باعث نمی شود خوانندگان ایرانی از ما دلخور شوند؟
گفتم: نه، مطلب کاملا محترمانه و گویاست.
او آنقدر علاقه به ایران و ایرانی نشان می داد که درست 45 دقیقه وقتش را گذاشت تا سایت های ایرانی ها را که داخل نت کتابخانه جای داده شده بود را به من نشان دهد. آنهم با چه شور و شوقی...

تصور نکنید این قانون فقط در کتابخانه گوتنبرگ اعمال می شود. در فاصله 600 کیلومتری ازاستکهلم، به سمت شمال سوئد شهردیگری هم قرار دارد به نام ا ومئو، تعداد ایرانیهای مقیم آنجا در حال حاضر درحدود 500 نفر است. در نزدیکی قطب شمال شهر دیگری قرار دارد به نام (لولئو ) که تنها 9 خانــواده ایرانی مقیم آنجا می باشند. در کتابخانه های آن دو شهر هم چون کتابخانه شهر گوتنبرگ همین روال حاکــم است. برای مفــقود نشدن روزنــــامه های ایرانی باید کارت شناسایی گرو گذاشت. آین قانون برای آنست که همه ایرانیها ازروزنامه برخوردار باشند.
بنده در ایام اعیاد فطر و نوروز هنر شیرینی پزی ام گل می کند و سعی می کنم با این کار کام دوستان را شیرین کنم . سال گذشته خواستم برای پختن شیرینی زبان و ناپلئونی، کتاب شیوه های شیرینی پزی خانم رزا منتظمی را از کتابخانه قرض کنم و از آن کمک بگیرم . بعد از دریافت کتاب وقتی به منزل مراجعه کردم و صفحات کتاب را جستجو کردم متوجه شدم که 12 برگ از بهترین دستورالعمل شیرینی ها همراه با عکسهای زیبایشان کنده شده است. از جمله همان نمونه هایی که من به دنبالشان بودم. سریعا" مراجعه کردم به کتابخانه که هنگام عودت کتاب بازخواست نشوم. مسئول کتابخانه گفت: ما از دست هموطنان شما خسته شده ایم، تا بحال دو بار همین کتاب را جایگزین کرده ایم ولی دیگر تکرار نمی کنیم.

هنگامی که به کتابهای فارسی در قفسه های مخصوص خودش مراجعــه شود، در اوراق برخی از کتــابها مشاهده می شود که منتقــدین و تحلیلگــران وطنی با نوشتن حاشیه های زیبا تر از مطالب ، کتابها را چنان از افاضـاتشان پر کرده اند که خواننده شـک می کند به اینکه ما این همه نویسنــده گمنـام داریم و بدون دسترسی به انها باید وقت را بیهوده صرف مطالب نویسندگان دارای کتاب کنیم!

 جالب اینکه بعضا نه با مداد بلکه با خودکار و جوهری پر رنگ کتابت می نمایند، تا مبادا روزی این افاضات دستخوش دست کاری و یا محو زمـانه قرار گیرد، و خوانندگان بی فیض بمانند. بعضا مشاهده می شود این نوشته ها انقدر زشت و رکیک هستند که انسان از خواندن کتاب منصرف می شود . ( به نقل از یکی از دوستان ساکن استکهلم ، این فضا در کتاب های فارسی کتابخانه های آنجا بیشتر مشاهده می شود).
روزی بر حسب اتفاق یک نمونه از این کتاب ها، که پر از نوشته های بی ربط در حواشی آن بود را قرض کردم . فضایم به هم ریخت ولی فورا به خود نهیـب زدم که؛ زود قضاوت نکن! شاید این کتاب قبلا خصوصی بوده و بعد به کتابخانه اهدا شــده است. بیدرنــگ نزد مسئولین کتابخانه رفتم واز نحـــوه ورود آن کتاب به کتابخانه جویا شدم جواب این بود که کتاب مذکور توسط خود کتابخــانه تهیه شده است.خواننده ای در سراسر کتابی با خط خوش فارسی عقاید نویسنده را به باد استهزا گرفته ودر بسیاری از صفحات درج نموده اند: ( ما که نفهمیدیم ! )

حقیر که سالها سوز حملات مثلث اسکندر ، اعراب و مغول را در دل داشتم و این خصلت زشت فرهنگی در وجودمان را محصول تسلط آنها می دانستــم، به شک افتادم!  مگر در کشورهای سوریه و ترکیه و.... که تا عمق تاریخشان هر دهه یکبار دست به دست گشته اند و مدام دستــخوش غـارت و چپـاول بودند، چنین بی حرمتی از آنها نسبت به کتابها و روزنامه هایشان در کتابخانه ها سر می زند؟
جای بسی تاسف است که در میان چندین ملیت، فقط به من ایرانی روزنامه ها را با شرط و شروط و با گرو و گروکشــی تحویل می دهند. غارتــگر وجود خارجی ندارد.

از ماست که بر ماست!

جهت روشن شدن بهتر مطلب ، توجه عزیزان را به عکسهای شماره 1الی9 در گالری عکسها جلب می کنم.

کشتی نشستگان

ابراهیم ادهم از درویشی پرسید که: فرزند داری؟ گفت نه. گفت زن داری؟ گفت: نه. گفت: نیک نیک است. درویش گفت: چگونــه؟ گفت: آن درویش کــه زن کرد، در کشتی نشست، و چون فرزند آمد غرق شد.

شیخ عطار، در یکی از شاهکارهای بزرگ روان شناسی انسانی و اجتماعی خویش «الهی نامه»، موانع اصلی در برابـر سیــر تعالــی انســان را در شش گروه مجزا جای داده است. شش شاهزاده عطار هر کدام در برابر گودالـی قرار مـی گیرنـد و پـدر با رهنمود های خویـش (در قالب اندرز) با آنهــا به بحــث می نشیند.

شاهزاده بزرگتر که در برابر گودال بزرگ (هیولای جنسی) قرارگرفته، آرزوی دسترسی به دختر شاه پریان را دارد. اندیشه این شاهزاده مــدام در حال سر خوردن بر سینه کش تند گودال شهوت است و با پدر در توجیه الزام این نیــروی مخـــوف (در حد اعتدال) به بحــث می نشینــد. در حالــی که در نظر پدر، شاهزاده، گرایش به غرق شدن دارد.
سر انجام پدر با حکایت (زنی که همسرش به حج رفتــه بود) این شاهــزاده را از چاه دیو نجـات می دهد. عطار هم با حکایت های لطیـف دیگر خویش بـه کمک پدر و شاهزاده می آید.
القصه چنین بود که در گذشته هر گاه جوانکی سر شوری داشت و شورش خوشایند اطرافیان نبود سریعا" به عیال میرفت و افتاده و سر به زیر، به دنبـال زندگی فردی اش می رفت.

حکایت سخن از وبلاگ نویسان  جوان وطن ما را دارد. مصداق بارز و مشخص شاهزاده اول شیخ عطار، و به روشنـی میتوان حکایت شیخ را  در ایــن ظرف لمس کرد.

 حدودا"هفتاد درصد وبلاگ نویسان هموطنمان را جوانان زیر 30 سال تشکیل می دهند. درصد بالایی از ایـن جوانــان، مطلب و یا شعرشــان، تقریبــا" یک صفحه را پر می کند و وبلاگهایشان روز درمیان با مطلب جدیدی به روز می شود.

مرحله دراماتیک زندگی فرا می رسد، عشق و عاشقی (جرقه ای بین دو نگاه وکور شدن). دراین زمان مطالب وبلاگ از یک صفحه، به یک پاراگــراف تنزل می یابد و روز نوشته ها به هفته نامه ارتقا می یابد.
مرحله بعد مرحله خواستگاری و ازدواج است (پاک شدن ذهن از همه چیز). در این مرحله پارا گراف نوشته ها تبدیل به یک خط می گردد. در حالـــی کــه فاصله تحریر دو خط به چند هفته تغییر می یابد!

 سر انجام مرحله آخرفرا میرسد. تولد بچه ( کانون اصلی زندگی). بعد از چند ماه به روز نشدن وبلاگ، ناگهان یک کلمه کوچـــک روی صفحــــه ظاهر می شود:

 بدرود!

سلطان العارفین

                                    "حیات در علم است وراحت در معرفت و رزق در ذکر "

bayazid

بر آن شدیم که محفل را با نام حق و یاد سلطـان العــارفین، اکبر مشایخ بایزید بســطامی آغــاز کنیــم .
مگرمی شود کسی در منزل عرفان گام نهاده و نام بایزید را  با قلمـی درشت بر سر در آن نـدیده باشـد!
مگر میشود کسی گام بر پله اول نردبان عشق گذاشته و نسیم کلام بایزید را با جان حس نکرده با شد!
مگر می شود کسـی از چشمــه زلال عرفان نوشیده و جرعه ای از دست شیـخ بایزید ننــوشیده باشد!
خوشا لبی که اولین بار از لب پیمانه در دست او بوسـه گیرد و طعــم مستی این می بی دُرد را بـچشد.

علم، معرفت و ذکر ستون های استوار اندیشه عرفانی بایزید بسطامی است. او فقدان هر کدام را اتلاف وقـت و سـر گردانی میداند . قصیده ها و بیانات این شیخ بزرگ که عمدتا" تحریف نشده در کتاب الّنور ( تأ لیـف ابـوالفضل سهلگی بسطامی ) آورده شده، گویای این است که شیخ همـواره در جمـع به سر میبـرده و کسب علم و معرفت را در جـمع می جست و از انزوا و گوشه نشینی جز در موارد ذکر و تزکیه نفس دوری می جسته است.
بایزید در طول زندگیش ده ها پیر و استاد را به خود دید و حتی در اوج پختگی هم در حسرت آن بود که چرا نمیتـواند از مقامات پیران آینده خود ( چون ابوالحسن خرقانی) بهره گیرد. از اینرو هر گاه گذری بر بلندی های خرقان می انـداخت، بوی کسی را استشمام می کرد که سه مقام از او بالاتر خواهد بود.
او اولین کسی بود که تجربه دینی اسلامی را با اندیشه های خرد مدارانه ایرانی در هم آمیخته و سنفونی هنـــری و ذوقیِ نوینی را به فرهنگ خاور میانه عرضه کرد که هنوز پس از دوازده قرن، دلنواز دل سالکان و توتیـای چشم عرفــان است.

در تصویری که توسط یکی از دوستان ارسال شده است، نرده بانی خوابیده در یکی از ورودی های صحن مزار شیــخ مشاهده میشود که با اولین نگاه هر رهرو دلسوخته را به یاد نردبان معراج مولانا می اندازد. نردبانی که باید بر لبه بام حقیقت تکیه زند ، اینک در کنجی از غار دلها یمان خوابیده است .

 دیرزمانی نخواهد پایید که اصحاب کهف، از خواب سالیان برخاسته و نردبان حقیقت را بر پای خواهند کرد. نردبان در انتظار برپا شدن است.

انسان

خواستم آغاز کار سایت را با مقاله ای در باره انسان شروع کنم . برایم کاری بس مشکل بود ولی به خود گفتم بالاخره باید در این طیف وسیع انسانها نمونه ای را برگزینم . دست کردم در فایل های تاریخ انسان ها تا یکی را از درون آنها بیرون بکشم .

Henrik

کسی را بیابم که در باور من حکم یک نماد انسانی را داشته باشد. قبل از جستـجو بـه خود گفتم ، خوب ! بــه دنبال چه کسی هستی و در باور تو باید یک سنبل انسانیت دارای چه ویژگــی باشد؟ سئــوال سختی بود. به راستــی تا بحال در این وادی نیفتاده بودم که روی این انتخاب متمرکز شوم . به اینجا رسیدم که او در باور من باید آیینه ای باشد که وقتی خود را در آن میبینم کاستی های مرا به خودم بازگو کند . کسـی باشـد که وقتی از مسیـرم کنار می افتــم دوبا ره به مسیرم اندازد .

انسان در یک طیف وسیع قرار دارد ( چه من پذیرا باشم چه نباشم ). در یک سر ناب ترین واصیل ترین و درســر دیگـر پست ترین وحقیر ترین ، یکی در اعلی علیین و دیگری در اسفل سافلین . ولی درهر صــورت همگی در همـان طیـف انسانی قرار دارند وانسان محسوب می شوند . در این سر طیف انتخاب برایـم گیــج کننــده بود . در گستره وسیع از پیامبران، عارفان، فیلسوفان، قهرمانان و رهبران انتخاب یک نمونه از انها شکسـتن حرمــت بقیه بود. گر چه میــدانم و معتقدم یکی از آنها اصیل ترین است...

رفتم سر دیگر طیف ، آنجایی که جامعه با سنن نافذش به همه القا میکند، که پست تریــن ها جایگاهشان آنجاست. محدوده دائم الخمرها و معتادین ؛ آنجاییکه همه انسان های هوشیار روی کره خاکی به خود میبالند که جــایگاهشان آنجا نیست. و تصمیم گرفتم یکی را برگزینم تا آیینه من باشد. چه انتخاب متناقضی؟

چند روزپیش از یکی از خیابانهای شهر یوته بوری سوئد (محل سکونتم) گذر میکردم . هوا خیلی سرد بود، کلاهم را تا روی ابروهایم پایین کشیده ، شالم را تا زیر چشمانم پیچیده بودم ودر افکار خویش غوطه می خوردم. ناگهان متوجه مرد سوئدی دائم الخـمری شــدم که در فاصله ده متری من با چــهره ای خندان به طرفم می آمد. به مقابلم که رسید دستش را دراز کرد و دست مرا گرفت و با صدای بلند با لهجه عربی گفت : سلام علیکم و به سـوئدی ادامه داد تو مسلمانی، نه ؟ به خود گفتم حتما" سر و صورت پوشیده ام ، مرا نزد او یک فناتیک عرب یا پاکستانی با چفیه و دستاری که زیر آن جــز کله ای ضد اسلام وانسان قرار ندارد را تداعی میکند . از او در حالی که دست مرا تکان میداد پرسیـدم: از کجا فهمیــدی من مسلمانــم؟ گفت: از نگاهـت فــهمیدم . گفتم: چه فرقی میان نگاه من و سایرین است ؟ گفت: نمیدانم ولی از نگاهت فهمیدم .
در یک لحظه یک احساس یگانگی بین خود و او یافتم . پرسیدم مایلــی برویـم یک قهـوه با هم بخــوریم ؟ گفت: نه وقت ندارم . او بــلافاصله تشــکر کرد و رفت .

به خودم گفتم چطور شد ؟ یک دائم الخمر فقیر که تقریبا" زمان و مکان برایش مطرح نیست، گفت وقت ندارم؟ دو روز بعد او را در مرکــز خریـد بزرگ شهر دیدم ، در حالی که نشریه ای زرد رنگ که نقش لبخندی بر روی جلد آن جلب توجه میکرد در دست داشت و به عابران عرضه می کرد . تعجب کردم !! چه نشریه ای او می فروشد ؟ کنجکاوانه جلو رفتم ؛ چون خیلی برایم عجیب بود وعجیب تر اینکه با حروفی درشت روی نشریه نوشتــه شده بــود (فاکتوم ) یعنی: حقیقت! لحظه ای به فکر فرو رفتم ، مگر میشود آدمی که در پایین ترین لایه های اجتماعی جامعه سوئد قرار دارد بدنبال حقیقــت باشد ؟ بالاخره مرا از لابلای جمعیت دید وبا لبخندش رشته افکار مرا پا ره کرد و به من اشاره کرد که نزدش بروم. جلو رفتم و با او دست دادم . گفتم: چی می فروشی؟

  دست کرد در کیفش و یک جلد نشریه را در آورد وبه من داد. گفت: بعدا" بــخوان ! مطالب خوبــی دارد. با صدای لرزانش ادامه داد، این نشــریه انجمــن ماست، انجمن بی خانمانان و معتادین سوئد. پول نشریه را دادم. گفت: مال انجمن است وگرنه مهمانت میکردم.
برای اینکه مزاحمش نشوم خدا حافظی کردم .

 نام او هنریک است، که یکی از اعضای انجمن بی خانمانان سوئد می باشد. او به همراه چنـدین عضـو دیگر در نشــریه فاکتوم مطلب و شــعر مینویسد. آنها در مقالاتشان درد های خود را باز گو میکنند ، از معضلات جامعه میگویند ، به دولت انتقاد می کنند و حتی طرح های اقتصادی پیشنهاد می کنند. وقتی به محتــوی اشعار ومقالات آنها عمیق می شوی و یا پای درد دل آنها می نشینی، متوجــه می شوی که آنها برای فرار از دنیـای تنگ و تاریک خود، ناموفقانه به الکل پناه برده اند. به مستمسکی که بتوانـد آنها را کاملا"از تنگنای هوشیــاری خارج کرده و اندک زمانی زنگار غم از آبگینه دل خود شویند؛ تا سیری حتی کوتاه در ورای حصار های خود داشته باشند.

اکثریت قریب به اتفاق انسان ها از خود رضایــت کامل دارند از آنکه در جایگاه اجتماعی آنها قرار ندارند، زیرا این عده در پایین ترین لایه از طبقات اجتــماعی قرار گرفته اند. اما یک ویژگی در آنهاست، که همان انسانها حسرت داشتن آن را دارند وآن صداقت است . آنها همان هستند که می نمایند؛ آنـها حتی در رعشه خماری هم کمتر دروغ میگویند، اگر خلاف میکننـد آنرا انکار نمیکننــد و اگر با آنها معاشرت کنی انتظاری بیشتر از تعارف یک سیگـار از تو ندارند. آنها حتی اگر همه چیز خود را از دست داده اند ولی آرزوی کن فیکون شدن زمین را ندارند. سابقا"بیشتــر آنها از دغـدغه نرسیدن آلکل تلف می شــدند، ولی اکنون دولت و انجمن با کنترل وجیره بندی الکل آنها این دغدغه مرگ آور را از آنها گرفته است.

آری آموزنده ترین ویژگی این انسانها راستی و صداقت است. آنها همانند که می نمایند. این عنصر در وجود شان از آنها برای من آیینه می سازد. عنصری که وقتی آن را داشتی بدین معنی است که همـه چیـز را دارا هستــی و مهمتــر از آن آزادیســت که در بطن آن نهفته است. در بازار بزرگ شــهر ده هــا فروشگاه؛ با ویترین های بزرگ و ویترین ها با آیینه های بزرگ وجود دارد . این آیینه ها دائم در حال نشان دادن چهره های عابرین به خودشان است ولــی آیینه من همان هنریک لاغر وتکیده ایست که با (لبخند حقیقت) در دستش مرا به خودم نشان میدهد.

هر گاه از مقابل او گذر میکنم به من اشا ره میکند، که بیـا!  یک عدد شــکلات شیرین آمیخته با مزه تلخ ویکس ( که نشانه ناخالصیــهای من است) کــف دستم میگذارد ومن هم شرمگین به او خیره میشوم، تشکر میکنم وبه راهم ادامه میدهم......

در پایان ترجمه شعری به نام ( خلقت) از یکی از این انسان های دردمند ( به نام ویلی ) را از قسمت (شعر های خیابانی ) مندرج در نشریه شماره 80 فاکتوم را می آورم .

نپرس چه کسی ، کی و چطور جهان را خلق کرد
طبیعت را در یاب, در لایه های رنگـی با شکوهش
عطـــر گلهــــا را دریـــــــاب,

 میوه های درختان را دریـا ب
دریـاب بــاد را ،خورشیـــد را

 ماه و دریا را, آواز پرندگان را
و پروازشــــان را دریـــــــاب


در یاب هـر آن چـه موجــود کوچــک روی زمیــن را
پیــــش از آنــکه بــــه خوشـــی تــــرک کنـــــی


اما در ورای همه اینها عشق بورز با تمام وجودت !

به راستی در باور (ویلی و هنریک) فقیر و آواره هم، عشق محور حیات است.

دیباچه

آئینه و شمعدان را به نام حق، به نام خداوند جان و خرد بر طاقچه منزل می نهیم و شمعها را بر می افرو زیم با دسته گلی از گلستان سعدی و با تفألی  از کلام حافظ گام در کشتی مولانا گذارده خود را در دریای حقیقت رها میکنیم.

در آغـاز کـام دوستــان را بـا دوبیـت از مولانـا جلاالـدین شیریـن میکنیـم ودل را بـه کاروان عشـق مـی سپـاریم .

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق                      خو ش و فارغ ز خرافات پریشـان من و تو
طو طیان  فلکی جمله  شکر  خوار   شو ند                      در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

سایت نازنازان کشکول درویشانه فرزندی است از منطقه کیلان دماوند و ساکن شهر گوتنبرگ سوئد که هر عزیز سخاوتمندی می تواند از گنجینه دل خویش، شیئا" لالله در آن نکته ای دراندازد، شمعی در این منـزل برافروزد و لبخندی بر لبان این فقیر بنشاند.